تبليغاتX
گمشده
برنامه های تراژیدی تلویزیون درخت را در همین خزانستان بنگرید !
شنیدنی  تو خود کشی نهنگ های انتظار مرا جدی نمی گیری میروی و رفتنت اربکی ساز ترین لحظه های اتمریست که به آینده  های نا آرام نمی اندیشد .

جوانه های تاریک صدایم برای رسیدن به روشنی گوش هایت میان کانتینر های آرزو میمیرند .

دهشت افگن میشود بی قراری میان وجودم و به رگبار می بندد چشمهایم را تا در بازار ارز وصال واحد لبخندت را بلند ترین قیمت نباشد .

شنیدنی تو نمی دانی وقتی سکوت چون خرس های وحشی ماهیان مست انتخاب مرا شکار می کنند در من قوت رفتن به دور دوم بازی نمی ماند .

در این جغرافیای سیاه وقتی نطاق تاریکی خفاش را قهرمان میدانند و چراغ در الفبای روشنی ناکام میشود تو دروازه های سرحد آغوشت را بازبان تا بوسه های باز نشسته من یک بار مزه جوانی را بچشد

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 19:33  توسط نستوه نادری   | 

هیتلرانه تاختمت سردی بی سابقه تو شکستم داد

جاروب بیاورید صدایش خاک پر شده

یک تونس دخترانه گی خیابان را دستکی باز ساخت

دخترک اجازه این را هم نداد که در تنهایی خیالاتش را جلق بزنم

برایت زنگ میزدم  شبکه مخابراتی حامله دار بود

حقوق بشر کجاست کلاهک های پستان های او قتل عام میکند آرامشم را

کورس انگلیسی بهانه دیگریست برای بوسیدن های دزدانه

این خر شهوتی را از سرک دور کنید پس از این هیچ بانوی شوهرش را تحویل نمی گیرد

شاش نکو دخترک حتی کمود دفتر ماهم دختر باز است

مرکب مادرش را به دادگاه کشاند

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 23:30  توسط نستوه نادری  

کم بغل میشوم چشمانت را وروی هرچه فاصله است پرت میکنم فرا میخوانم وزیر غرورت را در پارلمان انتظارم استجواب میکنم فاصله های خاکستری را اما نتیجه نمی دهد کشته شدن طاهر یولداش دخترانگی هایت هیچ تاثیری در آرام شدن شمال عاطفه هایت نخواهد داشت .

کم بغل میشوم صدایت را وپینه میزنم نفس های سبزت را روی گوش های یخ زده ام زمستان میشوم رفتنت را بخاری میشوم و در خویشتن خاطرات به هم پیوستن مانرا و عریانی مان را آتش میزنم تا چای سیاه تنهایی خودم  جوش بخورد .

چلپاسک های عاشق عقب جالی پنجره به رسم انتقاد تنها شدنم را سرفه میکنند و می دانند فردا رفتنت را گل کاری خواهم کرد تا بام کلبه ام در برابر گریستن های آسمان فاتحه دار نشود .

وقتی کفتر های ملاقی صدایت از تخت بام تلویزیون تا نهایت آسمان بال می افرازند من در بامک لرزانک زنده گی خود دامن دامن چاشنی میریزم کفتر های صدای تو نمی شینند سیر هستند ...

آه که چقدر بام خسته زنده گی من نشست یک کبوتر را شعر گفته و کتاب نشده است .

چی بگویمت فردا در مکتب خصوصی فراق درس بی نهایت فاصله را کار خانه گی گرفته ام ابهام در من چاق میشود و حل نمی توانم .

آه که دیوانه میشوم بچیش شدیدا کم بغل میشوم چشمانت را وفاصله های خاکستری را پرت میکنم چیغ میزنم و جار میزنم نداشتن غیر مترقبه تو را .................

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 10:42  توسط نستوه نادری   | 

نا پیدا من حالی بیخی حیران مانده ام خرمن های سوالیه وقتی با تریشل ابهام گندم تشنگی اندوهایم را گدام میکند و زنده گی که با دندان های شکسته کنار گوشم میگوید ایست من وامانده صدا میزنم زنده باد همین ایست چون مقابل لبریزی دهن های بازیست که خبر تمویل معده هایشان را با گوشت من به خبر گزاری مغزهایشان فکت داده اند .

دیروز تصویر خاکستری من روی دیوار سایه آلود فریاد زد من جدی گرفتمش او آشفته تر از من میگفت اگر تمساح ها پیام آوران مقدس میداشتند اینک طالبانی زنده گی نمی کردند و اگر آهوان چگوارای میداشتند حالا جریان آزادی بخش میان جماعت خاموششان آهنگ سر میداد .

سخن گویان خداوند که از کودکی زمین آغاز شدند و تا هزارو هشتصدو هشت سال پیش ادامه داشتند قانون اساسی عشق را مکمل کردند و در نهایت گفتند زنده گی یعنی سیب . ما چی کردیم به سنگ زدیمشان تا کفش هایشان از خون لبریز شود با سنگ زدیم تا دندانشان بشکند به صلیب کشیدیمشان . و اینک از انها پیروی میکنیم و مثل سگ می جفیم و دموکراسی قی میکنیم .

من تصویرم را گفتم آرام باش و بنگر که سازمان ملل الهی در زمینه غنی سازی یورانیم لبخند زنده جان های خاکی چی تصمیم میگیرد . وقتی که سنگ لاخ های تنهایی را گام بر داشتم و سایه ام که پیری نگاه خودم بود چند گام از من فرا تر میرفت و تداوم مرا که به بدبختی شدید می انجامید پیاله پیاله وصال مینوشاند من در یک دهکده خرابه سرمقاله مرگم را این گونه با صدای بلند دکلمه کردم .

وقتی آفتاب روی حرارت خود مینویسد کرایی باید به سال تاسیس آسمان فکر کرد و دخترانگی را در نگاه سرد مهتاب بیوه به جستجو برخاست من اسناد دارم وقتی گودی پران های بابه ریشک به طیاره های نظامی میگویند مرگ بر باران چقدر ابر ها عقیم شدنشان را به گیریه مینشینند . من خوب میدانم وقتی سوالیه ها لرزان لرزان در کمر کوچه فکر به شکار پاسخ ها میروند و تهی دست بر میگردند چقدر حس پرواز در انسان میمیرد .

باید باور کرد که دگر آفتاب نامرد حرارات قرض نمی دهد زمستان جاودانه میشود و آسمان در پشت ابر های ابدی مثل چشمهای گمشده آبی خواهد ماند من سیاه و سفید خواهم شد و تو را که اینک هم نمی دانم آنوقت هم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 15:36  توسط نستوه نادری   | 

مگس بدماشی نکو مه همرای چند عنکبوت اندیوالم

زنبور  امروز قصابی نرو زنش در جشن تولد قصاب یک بوتل تارومار خریده

اسپ آنقدر جو خورده بود که شاشش مثل بیر زمین را نشه کرد

لیورس نرو گل آفتاب پرست در فزیک ناکام مانده است

ماهی ها را بیاور دریا از تشنه گی میمیرد

سگ را واکسین کن مرد دیوانه پیشتر دندان کندش

کس گرگت را بردار مه با یک نسترن دخترک راگپ میتم

شاش نکو زمین دو ساعت پیش حمام رفته بود

دخترک میدانست که هیچ یک از سینه بند های دکان ها باکره نیستند

خیاط زنانه وقتی در سرین میرسید جدی تر اینچ میکرد

مرد بیچاره آنقدر کوتکس فروخت تا خودش عادت ماهوار شد

آنقدر زریاب زده شد که حتی گپ زدن یادش رفت

گزمه مرد نشه را گیر کرد پیسه دار شد

تلویزیون طلوع سریال گو میکند و رسانه های دیگر بیسوادی

کس پیر چاپان عین زن پلاستیکی خو ساخت  

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 14:23  توسط نستوه نادری   | 

یک پرنده گک کوچو لو انگور های تاک خانه مارا تاراج میکند ومن تراژیدی کشتار جمعی انگور ها را از زبان خودشان میشنوم انگور ها در برنامه های سیاسی خود پرنده گان  را صیهونیست می پندارند صیهونیست های اشغالگر . من چی کرده میتوانم ؟ وقتی عقابان شورشی را تلفون می کنم مصروف هستند و جلسه دارند اما این در حالیست که مترسک ها دیروز در یک نشست خبری تاکید کردند که انها در مقابل حمله های غیر مدنی پرنده گان برتاک ها عاجز مانده اند .و اینک میدان شدیدا شغالیست اما سخن گوی تاک ها در یک گفتگوی ویژه با تلویزیون درخت از آغاز یک تراژیدی دیگر سخن راند و گفت اخیرا در چندین حمله مسلحانه زنبور ها که اغلب چریکی بوده شماری زیادی از انگور ها جان هایشان را از دست داده اند سخن گوی تاک ها از عقابان جوان خواست تا هرچه عاجل برای پرنده گان کوچولو گوش زد کنند که  دست از این حملات بردارند اما هیچ یک از ارگان های اجرایی عقابان در این مورد حرفی نزده اند اما لک لک که خود را سخن گوی سازمان طبیعت ستیز معرفی میکند بیان داشت که این حملات ادامه دارد و تا پایان انگور افزایش پیدا خواهد کرد او علت اصلی این نبرد ها را ناشی از شراب شدن انگور ها می داند ...................................................................................................................

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 23:25  توسط نستوه نادری   | 

 

دست های من قله نوردان جوانیست که در بلندای پامیر موهایت پرچم نیاز مرا به اهتزاز در میاورند اما انکار های دخترانه ات تروریستان میانه روی هستند که اجازه عاشق شدن را دارند . تو  نمی دانی اسامه سرکش محبت من دستور صد حمله انتحاری روی گونه های تو را فرمان داده  است و من اینبار با لبان خویشتن سخن گوی روی ترا اماج قرار میدهم تو احساساتی میشوی و پولیس شرور دخترانگی هایت را وادار میسازی تا حرکات مشکوک را دفاع کنند اما نمی دانی همیشه تروریست یک گام پیشتر از پولیس می جهد .

تو نمی دانی در ان سوی دیورند ساده گی هایت بیت الله محسود ناقراری های من دستور میدهد که دستانم را چون شورشیان بی قانون به سمت امن پستان هایت رهسپار کنم همه تن تو ولایات آرام است اینک دگر تو در سرزمین وجودت نا آرامی های ناشی شده از شورشیان دست مرا شاهد هستی تلویزیون های نگاهت اخبار بی  قراری های تو را باز تاب میدهند و مردمک چشمانت چون خبر نگار خسته میگوید دگر آَشوب گرانی دست های دشمن تا سرحد لبخند سرزمین زیبای ما رخنه کرده است .

 

تو دخترانه تسلیم میشوی و من هیچ گاه برای ایجاد  یک حکومت سیاه طالبانی در تن تو فکر نمی کنم من به یک حکومت میانه رو معتقد هستم که بوسه در قانون اساسی ان طولانی تر از یک ساعت باشد .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 3:5  توسط نستوه نادری   | 

 

چقدر درمانده و تنها تاریخ داشتنت را در میان پلک های خرمایی خودم پینه میزنم تا چشمانم با خرمای خاطرات تو روزه نا توانی خویشتن اش را افطار کند تو باید بدانی گندم های للمی انتظار تو در من خرمن شده اند با تریشل فراموشی به دست باد نسپار بودند را در من !  تو برای من فکر نمی کنی ، من( خود آزار) هستم .

بدبخت من ....................

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 0:27  توسط نستوه نادری   | 

همسر باد مرد و تابوتش دست به دست درختان تا خوابگاه ابدی خزان انتقال کرد باد لباس سیاه بر تن داشت و آنقدر افسرده بود که بازی با امواج غیر هندسی موهای دختر دریا را فراموش کرده بود .باد میگریست و خزان دلداری میداد . درخت ها پیر شده بودند نگاها شورشی  جبین ها لبریز شکستگی   روز ها افسر ده شهر ها خاموش  رنگ ها خاکستری  و رسانه ها بی مایه شده بودند وقتی همسر باد مرد

درخت ها وقتی همسر باد را دفن میکردند باد بیانیه داد همسرم از تبار خاک نبود  بوی خداوند میداد و در قلبش سرود جهان نوشته شده بود و من صداقت کلام باد را از چشمان درخت ها می خواندم .

ای نا آشنا! من از حادثه بزرگ زندگی بر گشته ام خیلی ناکس و یک تاو حجم سترگ نگفته در دل دارم و در کویر ستان تلخ روز گار که برای جستجویت سر کشیده ام کرگسان آسمانش مژده سرد مرگ در چنگ و منقار برایم داردند هراس افتیدن و بی اعتمادی به پاها هر لحظه در من متراکم تر شده میروند ... من خسته ام نا آشنای من خیلی خسته ام ....

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 16:0  توسط نستوه نادری   | 

یک قاب عکس خالی روی دیوار خسته در خانه گک گلی من نبود ترا فریاد میزند روی تناب لباس خاطرات ترا در گرمای آفتاب آویزان کرده ام تا پاستوریزه شوند من میدانم من میدانم تو روی خطوط یادگاری نفس های گرمم روی پستان هایت آنقدر تصاویر نامزدان شهوانی خود را مصلوب کرده ای که من در سیاه ترین زندان فراموشی حکم اعدام خود را به جلاد روز گار پارسل میکنم از ( دی اچ ال ) نفرت .پسرک چشم آبی وقتی عکس خود را در مردمک های چشمان کلیشه ای تو مینگرد حس میکند که دگر مرفوع کننده شهوتش را دریافته است تو پاک نیستی من لبریز کثافتم که در کدر بودن تو حس شفافیت میکنم خوشم نمی آید از تو چشمان تو چون آب های لجن زاریست که نیلوفر های آن را میتوانند کور پشه های روسپی لذت ببرند راستی دیگر با من حرف نزن چون حرف های تو نقابیست که در پشتش تو که کثافت تر از منی را پنهان کرده است با من حرف نزن که لهجه سرد روسپی ها در این روز ها خیلی نا خوشم کرده است برو.........   راست میگفتی نیچه گک انسان ها تولیدی از روزمره گی هستند ای کاش توی که سراسر نو اندیشی را با خود میداشتم تا در چشمان تو پاستوریزه میشدم تو هم از آن من نیستی تو هم قلبت را شاید بکسی بسپاری در بدل یک نکاح خط یک نواخت و من می مانم و در تاکسی حقیقت پول ته مانده جیبم را به مصرف میرسانم تا در کوچه های انجماد خانه گک گلی خود را دوباره آباد کنم که در آن حرفی از پستان و نام از روسپی دگر هرگز نباشد .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 20:13  توسط نستوه نادری   | 

بمان تا در زمستان سرد دستانت تمثال تنهاییم را آدمک برفی بر پا کنم تا تو از دریچه غرورت به ناتوانی من ظالمانه بنگری در پارلمان انتظار قانون داشتنت را با هزارو یک رای مخالف مغلوب میشوم و شورشیان مسلح مرا تهدید میکنند که نباید در سرزمین من شعر بلند زیبایی تو تدریس شود تو سرا پا عاطفه هستی اما چشمان من ترا سراسر فاصله تعریف میکنند نمیدانم هیچ گاهی نماندی از روی تپه های برف آلود پستان هایت عبور کنم و با پلخمانی از لبخند تمام غم هایم را به سرزمین های دور پرتاب کنم نمی دانم هیچ گاهی نماندی بقه های شوخ بهاری آرزو هایم روی گندم زاران لبخندت قه قه کنند .

وقتی خواستم کشاورزی باشم تا گیاهان بی مفهوم را از کشت زار غرورت بر چینم تو با تریشل تکبر کار مرا بی مفهوم ساختی و من هنوز در شالی زاران وسوسه مشغول زنده ماندن برنج های هستم که هیچ یک در دیگ خوشی نخواهند جوشید برنج های که برای مرگ و مرثیه پخته خواهند شد .

تو خیلی ظالم هستی خیلی زیاد شاید در چندمین پشت پدر تو و اسامه باهم برادر بوده اند تو عاطفه های زنانگی ات را با پالیسی های طالبانی برایم شرح میدهی و موسیقی چشمان مرا حرام می پنداری و بی درنگ دشمن تصویر میشوی که در چشمان من حک شده است دقیق شو یک بار عزیزک شاید با خود ت مجادله میکنی .

فردا پرواز میکنی میروی تا مرز های ایران و من در راه بندان های دلگیر کابل بی مهابا فریاد خواهم زد بمان در زمستان سرد دستانت تمثال تنهاییم را آدمک برفی بر پا کنم ....

( به دوستک زیبای خودم  دخترک نازدانه توام با چشمان رمانی  ( بهارک بیشرف )

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 0:10  توسط نستوه نادری   | 

می شکنم میریزم در خیابان روی قیر تیر میگزرد خسته از روی عاطفه هایم زنی پا میگزارد روی چشم اندازم و من کور میشوم رسوب میکنم تا جغل های خسته سرک تا دزدی های شهر داری تا خاک تا عمق زمین تا آب اشک میشوم ناگاه در چشمان کسی که تا هنوز دوستم ندارد و مرگ من شاید حادثه غریبیست که مترسک های یک نواخت زنده گی اش را  در رقص میاورد  مرگ به هزار سال تنهایی من مرگ بیت الله محسود را جشن نمی گیرم و نه به کشته شدن بی سابقه تفنگ داران انگلیسی احساس شادمانی میکنم من به نان کودکی در کنار سرک قیر می اندیشم که امشب شاید مادرش برای بار نخست در سال جاری خربوزه آورده است  من به مصارف بزرگ ناتو نمی اندیشم .  

من خبر دارم دقیق میگویم در همین ( کابل کمپوند ) شبی مردی را دیدم که بانوان زیبا و خوش اندام سرزمین مرا برای سیاه ترین مرد امریکا هدیه کرده بود به من چی من دگر نمی توانم از بانوان کالایی روسپی که شمارشان در رسانه ها و شمارشان در مکان های دیگر ( میدهند ) دفاع کنم باور کنید راست میگویم من با یک وکیل بانو پارلمان خر افغانستان که شما در تلویزیون ها زیاد او را دیده اید  معاشقه کرده ام و صدایش را نیز با خود دارم .  وقتی او را عشق میکردم پارلمان مکان خر های بی خردی بیش به نظرم نمی آمد او خودش میدهد گناه من چیست ؟

وقتی مینویسم دیگر ها میگویند این ها چتیات است خیر است هیچ کس نخواند به من خواننده بی معنی است چون دگر شهرت مرا  لبریز کرده است .

من برای مطرح شدن چیزی برای گفتن ندارم چون حرف هایم را در چهار هزارو پنجصد ساعت برنامه زنده گفته ام من برای روز گاری می اندیشم که حتی نگاها آبستن حرامی ترین کودکان است من تمام بانوان را دیده ام انکه گفت من دوست ها متعدد دارم بدانید که تا حال چندین تن دست زده است شان و لبریزشان کرده است از شهوت تشناب شده اند شماری زیادشان کثیف هستند مثل مریضی های ماهوارشان اندوه برای کوتکس ها که با خون حرام و روسپی این لعنتی ها لکه دار میشوند .

ببخشید کمی احساساتی شده بودم به هر حال کسی اگر خواند هم خوب نخواند خیلی خوب  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 18:50  توسط نستوه نادری   | 

سوزنت را بردار و در لباس یخن دوزی ات چشمان مرا چون نگینه های کم نور بدوز و در نزدیک پستان هایت لبخندم را پینه بزن در باغچه کوچک حویلی پدرم درخت زرد آلو غوره کرده است دقیق مثل چشم های تو هستند که هر روز پخته میشوند تار های گلاباتون در عقب دریچه بقال انتظار تاقین شدن را میکشد بیا و برایم تاقین بدوز تا بوی انگشتانت را در آن بنوشم جرعه جرعه

در باغچه کوچک حویلی پدرم پرندگان هر بامداد شعر بلند نگاه لبخند آلودت را بابیست و چهار سر و لی غزل میسرایند انگار در هر ماتره زنده میشوی رقص میشوی بوسه میدهی میخندی ناچ میکنی ناچ دخترانه  در نهایت خون من چون دریای هیرمند به سرزمین های دور دست میرسد که پیام ترا به دختران آزاده دریا میگوید تا پس از این الگو تو باشی .

اولویت منی من با تو آغاز میشوم من و تورا خداوند باهم دیزالف زده است . خاک جباری   که سرو های نهالی من در گردنه هایت میخشکد .

سبزی و بهار زردم بر گرد که پریشانم بیا بچیش نا خراباتی نکن سوزنت را بردار ناچ نکن جانک لبخندم را پینه نزن از لبخندم تن پوش پنجابی ات را بدوز بانو گک انتظارم را برایت چپلک شصتی میسازم تا وقتی روی عاطفه هایم گام نهی صدای دل انگیز ترق ترق پاهایت ماتره های دل آویز غزل عاشقانه بوسه های گرم لبانت را در من زنده کند .

بر خیز سوزنت را بردار ناچ نکن دخترک .

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 11:21  توسط نستوه نادری   | 

آخرین تمنای تو را با جام بیری سر کردم راستی میدانم سنگ ریزه های قلب دریا سالهاست روسپی گری های ماهیان فراری را فریاد میزنند اما در کویرستان خشک انسان ها برای تراژیدی روح های مرده شان مرثیه های بی مفهوم و نا شاعرانه را سر می کنند که گوش ها از آن خسته به نظر میرسد من میدانم باور کن عزیز من مترسک ها برای پرنده گان عاشق کلیشه شده اند و مرغابی های سنگی روی ساحل دریا نا مردانگی هایشان تا اخرین نفس های پرواز پرنده گان مهاجر سرایت کرده من میدانم وقتی دیواری از تصاویری هرج و مرج آلود نامزدان به تنگ میاید در انتظار باران می ماند و پایه های برق وقتی کودکانه گی های بچه های شوخ کوچه مارا زندانی میکند باید فریاد بلند انان تبارز کند لعنت به برق گودی پران زیبایم را اعدام کرد کی میداند شاید روزگاری انشتین هم برای دریافت یک چاکلیت بی معنی برای مادرش چاپلوسی میکرد و من برای دریافت عروسی برای مادرم چاپلوسی میکنم تا باشد پنجابی های سرخ مدراسی را با چوری های شیشه ای که در مقابل دفتر من میان دکانی زندان را نفرین میکند من چون گاندی جوانی برایشان آزادی بیاورم تا باشد فرداهای که نمی دانم خاکستریست یا سبز شعر های سخت افزار من در او شاخه بگسترانند و من امتداد خود را با نفس های کودکان خود بنگرم .من میدانم وقتی دریا برای رفتن و آفتاب برای سوختن چرت میزنند می دانم آسمان چرسی میشود و خشک فکر میکند آی ای دیوار های لبریز از تصویر در انتظار باران نباشید آسمان خودش تشنه است .
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 3:13  توسط نستوه نادری   | 

این بار از دو سوی دیورند لبخندد شورشیان  تازه نفس پایتخت خونین زنده گی مرا آماج گرفته اند و ناتوی ناتوان من شکست را در یک کنفرانس غریب خبری تائید می کند نمی دانم شاید همین روزگار منست که سخنگوی افسرده گی هایم به خبرنگاران تهی دست شهر شور زمزمه کرد اینک از دولت وجود من دگر صدایی استواری بلند نمی شود من میدانم این تصاویر عجیب و غریب که در دیوار ها می خشکند سرود زمامداری سرزمین خسته قلب مرا تکرار میکنند با موسیقی نا خرابات کلیشه من میدانم هرکسی زمامدار شود شورشیان دو سوی دیورند لبخند تو هم زیاد میشوند خیلی زیاد آنقدر زیاد میشوند که کار مرا از من میگیرند و من قدرت خرید پنجابی های  ارغوانی را  نخواهم داشت تا در بدن خسته عروسک پلاستیکی اتاقم مزین کنم نمی دانم نمی دانم این روح سرگردان انشتین در جسم کدامین خیاط حلول کرده تا لباس های سرخ اتمی برایت میدوزد

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 1:16  توسط نستوه نادری   | 

آفتاب نگاهت نور را در شانه های پیر من پینه میزند همزبان ندیده اطرافیان نانی تریناند نمی دانند که درخت های تابستانی خواهش من با گرمای حرف های تو زرد آلو میگیرند و باغچه آمید های من یک یک با اشک و آه ترکیب میشوند تا مفهوم واقعی مجنون بید را در اوزان ترانه های کودکانه عاشقان تازه کار دامن بزند لبخند نزن که چهار طرف بجای هوا اندوه پراکنده است در این میان شاید لبخند غریبه ترین واژه ایست که تو را با دیگران دور میسازد با لبخند رسوا نشو که جماعت رنگ گریستن دارد تو این را نمی دانی که در یک پرواز چی درد و چی لذتی نهفته است وقتی ماهی پرواز میکند خرس می خندد وقتی آهو آزادی را تجلیل می کند شیر جشن میگیرد وقتی پدر هم میاورد کارد و قاشق مرا صدا میکند نستوه بیا که شیرینی را در این روز گار تلخ فتح کنیم وقتی سیگار ها میدانند اعدام میشوند باید انتقامشان را از برانشی های دود پر انسان ها بگیرند تا سرطان بسان رهبر آزادی بخش به داد سیگار در درون کاذب آدمی به جهاد بپردازد لبخند نزن ( نیچه ) بهارک سبز من در این جا همه هوای گیرستن دارند وووووووو.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 2:52  توسط نستوه نادری   | 

خواب آشفته ماهی چشم های آبی دریا را کور کرد چنگک نا مهربان ماهی گیر شاگرد مدرسه عاطفه شد بوی خربوزه در رگ رگ کوچه تابستان را تصویر میکرد که من ناگهان بر دل آیینه دیوانه دیوار خیالات تو خیره شدم خبری از گل و آیینه نبود خبر رفتن تو آیینه بودن آیینه را دزدید چرخ خودرو در خیابان شرارت پنجر شد که صدای ناله مانده شدن را به هوا برد که برد همه چیز در بود تمام میشد که شد خبری از است نبود همه امید های جوان آینده  رفتند به شهر فراموشی قرن باز هم خواب اشفته ماهی چشم های دریا کور میکرد که کرد !

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 2:35  توسط نستوه نادری   | 

این چشم های تو نیست اغراقیست که خداوند در سرودن تو به خرچ داده است دست هایت رواش های گردنه های پنجشیر را در روانم زنده می کند و حس میکنم خداوند رواش را تنها برای تصویر بندی دست های تو خلق کرده است خیلی زیبا اما خیلی ترش تو وقتی خیابان های خواهش های مرا جولان می کنی و ایست را نمی شناسی من در زیر ساختمان غم هایم پناه می برم که مبادا کروز های وحشی تو بدن خسته مرا مجروح کند تو میروی پر غرور می شکنم افسرده چی بگویم در نهایت امر شاید تو نمی دانی نگاهت نظامی ترین حمله به دهکده غیر نظامی فقیر من است تو چی می دانی که کودکان قلب من تصویر ترا در دیواره های خسته میخکوب کرده اند تو چی می دانی که چقدر پطرول نیامدنت  کشتزار های پنبه انتظارم را حریق می کند و انگاه هیچ شهروند شهر عشق آتش نشانی را خبر نمی کند تو میروی و مرا افسانه ساخته فراموش میکنی و دیوانه ساخته دور میشوی و من در دیوانه خانه های دیوانه گان قرن می پوسم تو میروی و من از میان دیوان شاعرانه خدا تنها ترا زمزمه میکنم که چنین شروع میشوی این چشم های تو نیست اغراقیست که خداوند در سرودن تو به جرچ داده است .
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 16:55  توسط نستوه نادری   | 

در بازار فروش اشیا پستان بند های سرخ راحت به چوبه های دکان ها اعدامی شده بودند از دکاندار پرسیدم قیمت این ها چند است  گفت صد افغانی خندیدم بی جان صد افغانی ولی جاندار بالا تر از صد سال تنهایی گران تر .......... 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 16:34  توسط نستوه نادری   | 

میترا تو سرود دخترک های مقدس ریگ ودای ناخوانده من هستی شوخی های بچگی شکار پروانه زمزمه بقه ها در مزرعه گندم را مینگاری و من کافیست یک بار هم که شده تنها ترا بخوانم چون زنده گی من در میان سطر های نوشته شده تو امتداد می یابد تو مرا به یاد کودکی هایم می اندازی که برای بدست اوردن غوره زد الو تمام نان قاقم را به پیر مرد دست فروش هدیه میدادم .

اما دیریست همه چیزم را به هدیه داده ام و غوره های نگاهت را محرومم /

+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 15:52  توسط نستوه نادری   |