|
یاد داشت های نستوه نادری
|
تمام یاد های آیینه شدنت را در چلم خانه سید مینو بوغه کدم
چرس ها همه بوس شده اند اما چرس چشم های تو هنوز دیوانه کننده است .
خدا یار جان استاد عطا همی شیرک های بلخی را بی برکت کرد
مرد زن گفته مرد زن در مریضی اخیرش بی کوتکس مجردی را می کوبید
| دوشنبه 18 مرداد1389 ساعت: 20:16 | توسط:رویا | ||||
| سلام به جوان موفق نستوه نادری: امید که صحت داشته باشید و به برنامه های خوب تان رسیدگی نمایید. من هم موافقم که برنامه های خوب بر ضد عیسویت دارید. خداوند اجر نصیب تان بدارد تا راز و حماقت کسانی را که بر ضد اسلام حرکت می نمایند و مردم ما را غافل دیده اند بردارید. و رسوا بسازید. همچنان به شما بیشنهاد می کنم اگر ممکن باشد برنامه های هم بر ضد شراب خوری و فساد هم داشته باشید. کوشش کنید تا اسنادی داشته باشید تا کمی از فساد اخلاقی در جامعه اسلامی برجیده . زنده باشید. | |||||
| وب سایت پست الکترونیک | |||||
| به زودی های نا بسامانی و مافیا | |||||
| سه شنبه 12 مرداد1389 ساعت: 22:2 | توسط:آرزو | ||||
| السلام العلیکم. دوست عزیز وبلاگ زیبای دارین. نظر نشه دوست عزیز پیامبر اعظم رسول الله ص گفته اند که از من به دیگران برسانید. پس دعوت ، تبلیغ وخدمت در دین اسلام وظیفه هر فرد مومن مسلمان است. بیایید یک بار فکر کنیم و به اطراف خود نگاه کنیم به زندگی خود بنگریم آیا وقت آن نرسیده که رجوع کنیم به خدا توبه کنیم و سر به سجده بزنیم. خداوند میفرماید:- (((پیامبران را فرستادیم برای کسانیکه در راه اسلام اند. کارهای خیر میکنند به فقیر و یتیم ها کمک میکنند حفظ حجاب میکند حلال را قبول حرام را محو میکنند حق را قبول باطل را محو میکنند. قرآن شریف میخوانند ذکر میکنند. از گناهان خود توبه میکنند تسبیح میگویند به این قسم انسان ها مژده جنت دهند))) میگویند قبر پارچۀ از باغچه های جنت است یا پارچۀ از آتش های جهنم و دوزخ است انتخاب به دست شماست. پس دراین عمر کوتاه و فانی در غفلت نمانیم. هیچ چیز بدرد ما نمیخورد. پیسه .موتر.بلدنگ . وال گاه مالگا . دوست ها. رفیق ها. موسیقی.توبه اعوذ باالله شنیدن موسیقی خو حرام است فقط فقط عمل نیک انسان بدرد میخورد. میگویند هروقت شیطان بطرف شهوت ، غفلت و گمراهی انسان را میبرد باید مرگ را بیاد آورد که قطع کننده لذت ها قطع کننده خوشی ها و غم هاست. دنیا میگذرد.غافل مباشین غافل نمانید. | |||||
۱ خانم عمر زاخیل وال و من در بامداد خوش
۲ چرا بحث عیسویت متوقف شد ؟
۳ شیر وطنی از طرف یکی از امریکایی ها تولید میشود و این شیر کاملا حرام است اسناد محرم این حرف ها به زودی در وبلاگ ستاد مفلس انتخاباتی نستو ه نادری
آری عزیزک اخرین خیالاتت را در واپسین سگریتی قلندرانه به رگبار می بندم و بلند فریاد میکشم ( چت به سر دشمن )
تکلیف تنها همین است دکتور !
| دوشنبه 11 آبان1388 ساعت: 21:51 | توسط:نیچه | ||||
| شنیندنی عزیز! تمامی کلمات حتا برای نمایش احساسات کلیشه یی شده . همه را مروریدم . اما راه نجات ازین رودند مزخرف بنای ازتجدد روی خاکستر کلیشه های کهنه است . چون آنچه مارا نکشد قوی تر می کند. دونده باشی درین را ه بزرگ مرد حادثه ها. | |||||
| وب سایت پست الکترونیک | [ نظر خصوصی ] | ||||
| شنیدنی | |||||
روز گار تاریکی داشتم و تو در چراغ بودی من به روشنایی باکره تو اعتماد داشتم وقتی طلوع کردی نفس هایت باکره گی خود را فراموش کردند لب هایت فاصله گرفت از تقدس آغوشت کدر شد و من قلبت را تماشاه کرده نتوانستم
جوانه های تاریک صدایم برای رسیدن به روشنی گوش هایت میان کانتینر های آرزو میمیرند .
دهشت افگن میشود بی قراری میان وجودم و به رگبار می بندد چشمهایم را تا در بازار ارز وصال واحد لبخندت را بلند ترین قیمت نباشد .
شنیدنی تو نمی دانی وقتی سکوت چون خرس های وحشی ماهیان مست انتخاب مرا شکار می کنند در من قوت رفتن به دور دوم بازی نمی ماند .
در این جغرافیای سیاه وقتی نطاق تاریکی خفاش را قهرمان میدانند و چراغ در الفبای روشنی ناکام میشود تو دروازه های سرحد آغوشت را بازبان تا بوسه های باز نشسته من یک بار مزه جوانی را بچشد
جاروب بیاورید صدایش خاک پر شده
یک تونس دخترانه گی خیابان را دستکی باز ساخت
دخترک اجازه این را هم نداد که در تنهایی خیالاتش را جلق بزنم
برایت زنگ میزدم شبکه مخابراتی حامله دار بود
حقوق بشر کجاست کلاهک های پستان های او قتل عام میکند آرامشم را
کورس انگلیسی بهانه دیگریست برای بوسیدن های دزدانه
این خر شهوتی را از سرک دور کنید پس از این هیچ بانوی شوهرش را تحویل نمی گیرد
شاش نکو دخترک حتی کمود دفتر ماهم دختر باز است
مرکب مادرش را به دادگاه کشاند
کم بغل میشوم صدایت را وپینه میزنم نفس های سبزت را روی گوش های یخ زده ام زمستان میشوم رفتنت را بخاری میشوم و در خویشتن خاطرات به هم پیوستن مانرا و عریانی مان را آتش میزنم تا چای سیاه تنهایی خودم جوش بخورد .
چلپاسک های عاشق عقب جالی پنجره به رسم انتقاد تنها شدنم را سرفه میکنند و می دانند فردا رفتنت را گل کاری خواهم کرد تا بام کلبه ام در برابر گریستن های آسمان فاتحه دار نشود .
وقتی کفتر های ملاقی صدایت از تخت بام تلویزیون تا نهایت آسمان بال می افرازند من در بامک لرزانک زنده گی خود دامن دامن چاشنی میریزم کفتر های صدای تو نمی شینند سیر هستند ...
آه که چقدر بام خسته زنده گی من نشست یک کبوتر را شعر گفته و کتاب نشده است .
چی بگویمت فردا در مکتب خصوصی فراق درس بی نهایت فاصله را کار خانه گی گرفته ام ابهام در من چاق میشود و حل نمی توانم .
آه که دیوانه میشوم بچیش شدیدا کم بغل میشوم چشمانت را وفاصله های خاکستری را پرت میکنم چیغ میزنم و جار میزنم نداشتن غیر مترقبه تو را .................
دیروز تصویر خاکستری من روی دیوار سایه آلود فریاد زد من جدی گرفتمش او آشفته تر از من میگفت اگر تمساح ها پیام آوران مقدس میداشتند اینک طالبانی زنده گی نمی کردند و اگر آهوان چگوارای میداشتند حالا جریان آزادی بخش میان جماعت خاموششان آهنگ سر میداد .
سخن گویان خداوند که از کودکی زمین آغاز شدند و تا هزارو هشتصدو هشت سال پیش ادامه داشتند قانون اساسی عشق را مکمل کردند و در نهایت گفتند زنده گی یعنی سیب . ما چی کردیم به سنگ زدیمشان تا کفش هایشان از خون لبریز شود با سنگ زدیم تا دندانشان بشکند به صلیب کشیدیمشان . و اینک از انها پیروی میکنیم و مثل سگ می جفیم و دموکراسی قی میکنیم .
من تصویرم را گفتم آرام باش و بنگر که سازمان ملل الهی در زمینه غنی سازی یورانیم لبخند زنده جان های خاکی چی تصمیم میگیرد . وقتی که سنگ لاخ های تنهایی را گام بر داشتم و سایه ام که پیری نگاه خودم بود چند گام از من فرا تر میرفت و تداوم مرا که به بدبختی شدید می انجامید پیاله پیاله وصال مینوشاند من در یک دهکده خرابه سرمقاله مرگم را این گونه با صدای بلند دکلمه کردم .
وقتی آفتاب روی حرارت خود مینویسد کرایی باید به سال تاسیس آسمان فکر کرد و دخترانگی را در نگاه سرد مهتاب بیوه به جستجو برخاست من اسناد دارم وقتی گودی پران های بابه ریشک به طیاره های نظامی میگویند مرگ بر باران چقدر ابر ها عقیم شدنشان را به گیریه مینشینند . من خوب میدانم وقتی سوالیه ها لرزان لرزان در کمر کوچه فکر به شکار پاسخ ها میروند و تهی دست بر میگردند چقدر حس پرواز در انسان میمیرد .
باید باور کرد که دگر آفتاب نامرد حرارات قرض نمی دهد زمستان جاودانه میشود و آسمان در پشت ابر های ابدی مثل چشمهای گمشده آبی خواهد ماند من سیاه و سفید خواهم شد و تو را که اینک هم نمی دانم آنوقت هم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
زنبور امروز قصابی نرو زنش در جشن تولد قصاب یک بوتل تارومار خریده
اسپ آنقدر جو خورده بود که شاشش مثل بیر زمین را نشه کرد
لیورس نرو گل آفتاب پرست در فزیک ناکام مانده است
ماهی ها را بیاور دریا از تشنه گی میمیرد
سگ را واکسین کن مرد دیوانه پیشتر دندان کندش
کس گرگت را بردار مه با یک نسترن دخترک راگپ میتم
شاش نکو زمین دو ساعت پیش حمام رفته بود
دخترک میدانست که هیچ یک از سینه بند های دکان ها باکره نیستند
خیاط زنانه وقتی در سرین میرسید جدی تر اینچ میکرد
مرد بیچاره آنقدر کوتکس فروخت تا خودش عادت ماهوار شد
آنقدر زریاب زده شد که حتی گپ زدن یادش رفت
گزمه مرد نشه را گیر کرد پیسه دار شد
تلویزیون طلوع سریال گو میکند و رسانه های دیگر بیسوادی
کس پیر چاپان عین زن پلاستیکی خو ساخت
دست های من قله نوردان جوانیست که در بلندای پامیر موهایت پرچم نیاز مرا به اهتزاز در میاورند اما انکار های دخترانه ات تروریستان میانه روی هستند که اجازه عاشق شدن را دارند . تو نمی دانی اسامه سرکش محبت من دستور صد حمله انتحاری روی گونه های تو را فرمان داده است و من اینبار با لبان خویشتن سخن گوی روی ترا اماج قرار میدهم تو احساساتی میشوی و پولیس شرور دخترانگی هایت را وادار میسازی تا حرکات مشکوک را دفاع کنند اما نمی دانی همیشه تروریست یک گام پیشتر از پولیس می جهد .
تو نمی دانی در ان سوی دیورند ساده گی هایت بیت الله محسود ناقراری های من دستور میدهد که دستانم را چون شورشیان بی قانون به سمت امن پستان هایت رهسپار کنم همه تن تو ولایات آرام است اینک دگر تو در سرزمین وجودت نا آرامی های ناشی شده از شورشیان دست مرا شاهد هستی تلویزیون های نگاهت اخبار بی قراری های تو را باز تاب میدهند و مردمک چشمانت چون خبر نگار خسته میگوید دگر آَشوب گرانی دست های دشمن تا سرحد لبخند سرزمین زیبای ما رخنه کرده است .
تو دخترانه تسلیم میشوی و من هیچ گاه برای ایجاد یک حکومت سیاه طالبانی در تن تو فکر نمی کنم من به یک حکومت میانه رو معتقد هستم که بوسه در قانون اساسی ان طولانی تر از یک ساعت باشد .
چقدر درمانده و تنها تاریخ داشتنت را در میان پلک های خرمایی خودم پینه میزنم تا چشمانم با خرمای خاطرات تو روزه نا توانی خویشتن اش را افطار کند تو باید بدانی گندم های للمی انتظار تو در من خرمن شده اند با تریشل فراموشی به دست باد نسپار بودند را در من ! تو برای من فکر نمی کنی ، من( خود آزار) هستم .
بدبخت من ....................
درخت ها وقتی همسر باد را دفن میکردند باد بیانیه داد همسرم از تبار خاک نبود بوی خداوند میداد و در قلبش سرود جهان نوشته شده بود و من صداقت کلام باد را از چشمان درخت ها می خواندم .
ای نا آشنا! من از حادثه بزرگ زندگی بر گشته ام خیلی ناکس و یک تاو حجم سترگ نگفته در دل دارم و در کویر ستان تلخ روز گار که برای جستجویت سر کشیده ام کرگسان آسمانش مژده سرد مرگ در چنگ و منقار برایم داردند هراس افتیدن و بی اعتمادی به پاها هر لحظه در من متراکم تر شده میروند ... من خسته ام نا آشنای من خیلی خسته ام ....